|
کجای کاری؟!
قصه و انشا
|
هوالحق
ارزش وقت کسانیکه درانتظار زمان نشسته اندآنرا از دست داده اند می دانم که همه ی شما جمله ی معروف وقت طلاست را شنیده اید. ازقدیم این جمله رایج بوده وچون طلاباارزشترین چیزمردم بوده وهست وقت رابه طلانسبت داده اند؛چون وقت خیلی باارزش است.امااکنون ماجمله ای برای نصیحت نمی خواهیم ومی دانیم که وقت باارزش است پس جمله ی وقت طلاست را بایددورانداخت وجایش گفت:وقت، جان است.چون جان انسان برای اوباارزشترین چیزاست پس می توانیم وقت رابه جان تشبیه کنیم. حالا چرانمی گوییم وقت طلاست؟چون طلارامی توان دربازار پیداکردولی وقت رانمی توان؛پس این جمله غلط است. برای انسانی که عاقل است واززندگی پندمی آموزد،ثانیه به ثانیه ی زندگی ووقتش برای اوخیلی ارزش دارد.حالاخودرابسنجید.آیاشماانسان عاقل و وقت شناسی هستید؟ برخی خیال می کنندخیلی وقت دارند ولی اینطورنیست.زمان زودمی گذرد. هرفرددر شبانه روزحداقل هشت ساعت می خوابدپس «یک سوم»عمرمادرخوابمی گذرد!!! وزمانی ازعمرما دربیماری سپری می شود،به مهمانی وخوردن وراه رفتن می گذردولحظه هایی به بطالت!پس وقت مفیدی که بتوان به پیشرفت خودوجامعه کمک کردخیلی کم است. بارها شنیده ایم که بزرگان افسوس گذشته ی خودراخورده ومی خواهندبرگردندتافلان کاری را انجام دهند،اما هیچ گاه فرصتی دوباره داده نمی شود. پس وقت جان است وبایدچون جان دوستش داشت. [ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ] [ 13:47 ] [ فاطمه باقی آبادی ]
من ازواقعه ی عاشورایادگرفتم که... ازخودگذشتگی کنم.که دفاع کنم ازآنچه به ماسفارش شده .خدابه امام حسین (ع)امرکرده بودکه به جنگ بامخالفان دین بروند؛وچه زیبابوداین نبردهفتادودوتن باهزاران هزارسرباز پیاده وسواره ی سپاه دشمن. وچه زیبابودصحنه ی نمازخواندن درظهرعاشورا. وچه زیباست من آن نبردراهمیشه به خاطرداشته باشم وسعی کنم هیچ وقت ازچیزهایی که داشتنش گاهی باعث سودوگاهی باعث زیان است سؤاستفاده نکنم،شایدسؤاستفاده کردن ازآن برای من سودفراوان وراحتی بیشترداشته باشدولی به زیان هزاران نفرتمام شود.ویادگرفتم که،کاری نکنم عذاب وجدان به سراغم بیایدچون پشیمانی دیگرسودی ندارد. همیشه درفکراین بودم که چراامام حسین(ع)بااینکه ازشهادت خودخبرداشته ومی دانستند درکجا،چه موقع،به دست چه کسانی وچگونه شهیدمی شوند بازهم دست ازجنگ ودفاع برنداشته وبه سوی کربلابه راه افتادند؟ بااینکه می دانستندحضرت مسلم بن عقیل رانیزکوفیان به شهادت رسانده انددوباره باتوجه به نامه ی قبلی حضرت مسلم به کوفه رفتند؟ بااینکه حتی اززمانی که درشکم مادرشان بودند،حضرت محمد(ص)وحضرت فاطمه(س)والبته خودامام حسین(ع)می دانستندکه بالبان تشنه به شهادت می رسند؛پس چراحداقل مقداری آب باخودبرنداشتند؟ همه ی اینهانشانه ای استکه مابفهمیم خداوندچه پرقدرت ومهربان وباعظمت است.ولی چرا؟چراامام حسین(ع)این کارهاراکردند؟چراکودکان معصوم وزنان بی گناه رادرجایی امن ترازخیمه نگذاشتند؟ دلایل مختلفی دارد،آنچه به ذهن من می رسداین است که:اگرامام حسین(ع)ازاین داده ی خداوندکه باعث ازپیش دانستن وقایع شده بود،سؤاستفاده کرده وبه جنگ بادشمنان نمی رفتند،دیگرامام وفرستاده ی خدانبودند.خصلت امامان ماایثاروازخودگذشتگی است.اگرامام به جنگ نمی رفتندوشهید نمی شدندشایداین نمازواین کتاب قرآن هرگزبه دست مانمی رسیدوازاین نعمت هامحروم بودیم.اگرامام برای دفاع ازنمازودین جدشان حضرت محمد(ص)قیام نمی کردندشایداکنون ماهنوزهم درزیر سلطه ی بنی امیه بودیم واین راحتی وپیوستگی باخداراهم نداشتیم. وای.....وای که اصلاتصورهمراه بودن باسلطنت بنی امیه خفت باراست وخیلی وحشتناک. به امیداینکه همه ی مابتوانیم راه پیامبر(ص)وامام حسین(ع)راادامه دهیم واز همراهی بافکرویاددشمنان ایشان دوری بجوییم. [ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ] [ 13:42 ] [ فاطمه باقی آبادی ]
آن روز که افطاری خاله ی خاله سارا دعوت بودیم مامان حالش زیاد خوب نبودو یادش رفت که ساعت را روی زنگ بگذارد.برای همین هیچکس در خانه ی ما روزه نشد. سهیلا خانم هم می دانید که...ببخشید کمی فضول است یعنی فضول که نه کنجکاواست. برای همین از عالم و آدم خبر دارد . مثلاخبر داشت که آن روز در خانه ی ما هیچکس روزه نیست. وقتی شب شد وخواستیم برویم خانه ی خاله،مامان خیلی به سهیلا سفارش کردکه آن جا نگوید مامان وبابا روزه نیستند. ولی ماشاا... کو گوش شنوا؟همین که رسیدیم خا نه ی خاله سارا سهیلا داد زد:اِ،مامان زولبیا هم دارند.بیا برویم و بخوریم.مامان گفت:دخترم صبر کن تا وقت افطار شود.من هم یک نیشگون کوچولو از سهیلا گرفتم که جوابش یک جیغ بزرگ بود.مامان گفت:سهیل نکن زشته جلوی غریبه.(آنجا یکی از دوست های خاله سارا هم بود که با خانواده اش آمده بود.)سهیلا دوباره گفت:مامان بیا بیا آب بخوریم. مامان هم سهیلا را نصیحت کرد البته از نوع دعوایی!بعد هم خاله سارا آمد و کنار سهیلا نشت.سهیلا هم با صدای نسبتا بلند گفت:مامانم گفته به شما نگویم ولی می گویم مامان وبابا روزه نیستد.مامان از خجالت آب شد ورفت توی زمین!تا چند روز داشتیم دنبالش می گشتیم! وقتی رفتیم خانه،مامان سهیلا را حسابی دعوا کرد ومن فکر کنم حسابی ادب شد.وتنبیه سهیلا هم این بودکه:تا4بار هروقت ما به خانه ی خاله سارا رفتیم او نیاید وبرود خانه ی عمه یا عمویا... من هم حسابی دلم خنک شد. پایان نویسنده:فاطمه با قی آبادی [ جمعه هفتم مرداد 1390 ] [ 10:3 ] [ فاطمه باقی آبادی ]
روزی روزگاری درزمان های نه چندان دوردختری بود به نام مهلا که ماجراجویی را خیلی دوست داشت.روزی از روزهای بهاری مهلا وخانواده اش برای تعطیلات نوروز به مازندران رفتند.درآنجا مهلا خانم به مغازه ی اسباب بازی فروشی رفت. در آنجا یک جعبه ی مقوایی بزرگ دید.ازمادرش پرسید:«مادرجان...»اما مادرش نبود.پدر وخواهرش مریم هم نبودندپس برادرش را صدا کردوبا گریه گفت میلاد،میلاد!برادرش آنجابود. خوشحال شدوبه میلاد گفت:«مادرو پدرو مریم نیستند؟کجایند؟»میلاد گفت:«آن ها به هتل برگشته اند.»مهلا خیالش راحت شدوگفت:«میلاد این جعبه ی بزرگ چیست؟»میلاد گفت:«این جعبه خیلی بزرگ است!شاید درونش یک خرس پاندا باشدوزد زیر خنده.»مهلا به خانمی که فروشنده بود گفت:«این جعبه ی بزرگ چیست؟»خانم فروشنده گفت:«در این جعبه ماشینی وجود دارد که به آن ماشین زمان می گویند.»مهلا با خوشحالی و تعجب قیمت را پرسید.خانم فروشنده نگاهی به لیست انداخت و گفت:«قیمتش 50000تومان است البته قابل شمارا ندارد.»مهلا به میلاد گفت:«خواهش می کنم برای من این ماشین را بخر!»میلاد قبول کرد ویک اسکناس 50000تومانی در آورد وبه فروشنده دادوگفت:«بفرمایید»سپس سوار اتو مبیل خودشان شدند وبه طرف هتل رفتند.وقتی به هتل رسیدند مهلا با شادمانی در جعبه را باز کرد تا وسیله اش را به همه نشان بدهد.بعد به خواهرش مریم گفت:«بیا باهم سوار ماشین شویم وبازی کنیم.»مریم که ازمهلا کوچکتر بود با خوشحالی قبول کرد وسوار شدند.ناگهان ماشین پرواز کرد ودر سال 1490فرود آمد یعنی یک قرن بعد!در آن زمان مردم سوار ماشین هایی بودند که با نور خورشید کارمی کرد.مریم از یک نفر پرسید:« قیمت این ماشین ها چند است؟»مرد جواب داد:«فقط 100میلیون تومان!همین»مریم نزدیک بود غش کند.اما مهلا فقط می خندید ومی گفت:«نترس»بعد مهلا رفت تا برای خودش ومریم بستنی بخرد.به فروشنده گفت:«آقا دو تا بستنی لطفا.»فروشنده دوتا بستنی قیفی بزرگ آورد.وگفت:«قابل شما را ندارد،20000تومان!»مهلا با تعجب گفت:«اما من فقط 10000تومان دارم.»فروشنده گفت:«پس یک بستنی بردارید.»وقتی مریم اسکناس 10000تومانی اش را در آورد مرد گفت:«دختر جون این چیه؟این که مال 100سال پیشه برو بده به موزه ازت خوب می خرن.»مهلا با عجله به سمت ماشین برگشت وسوار شدخواست ماشین را روشن کند
اما.........اما مامان گفت:«مهلا پاشو ناهار حاضراست بخور،می خواهیم کم کم راه بیفتیم تا به تهران برویم.» مهلا خندید .گفت:«عجب خوابی بود.خدا را شکر که واقعی نبود.» [ جمعه سی و یکم تیر 1390 ] [ 15:10 ] [ فاطمه باقی آبادی ]
امشب خوابم نمی برد نمی دانم چرا؟اصلا دلیلی ندارد.مادرم همیشه می گوید:«اگر دیدی شب خوابت نمی بردبه چیزهای خوب فکر کن.»من هم همیشه همین کاررا می کنم.امشب هم می خواهم به رویاهایم فکر کنم:اگر می شد یک اسب سفید بالدار داشتم و در آسمانها پرواز می کردم خیلی خوب می شد.(می دانم از این جور آرزو ها را فقط می توان در کتاب ها پیدا کرد و البته در کلّه ی دخترها!اما چه کنم دیگر؟!)کاش روزی می شدکه همه ی مردم از شهر بیرون می رفتند.آن وقت فقط من بودم و می رفتم در مغازه ها وهمه ی خوراکی ها را می خوردم و راحت بودم چون دیگر کسی نبود تا به من گیربدهد!ای کاش می شد ما بچه ها به مدرسه نرویم اما نه این آرزوی خوبی نیست چون آن وقت دیگر کسی با سوادنبود ودنیا به هم می ریخت.خیلی خوب می شد اگر هرروز زمستان برف فراوانی می باریدآن قدر زیاد که دیگر تابستانی نداشتیم!(عجب رویایی!)چه قدر خوب می شد اگر به جای باران از آسمان خوراکی وبه جای برف و تگرگ ماشین های اسباب بازی می بارید.
کاش می شدهمیشه در تلویزیون ما برنامه ی کودک نشان دهد تا خواهرم ببیند ودست از سر من بردارد.(می دانم رویاهای من نشدنی است ولی چه کارکنم رویا است دیگر!) وچه قدر خوب می شداگر........ کم کم خوابم برد.اصلا نفهمیدم کی خوابم برد.اگر همه ی رویاهایم تبدیل به واقیعت شود آن وقت در دنیا چه می شود! خُرررررررررررر [ جمعه سی و یکم تیر 1390 ] [ 15:9 ] [ فاطمه باقی آبادی ]
بایاددوست
آن شب غوغایی بود انگار همه منتظرچیزی بودند همه حرف از ماه ورؤیت واینها میزدند. در تلویزیون و رادیو صحبت از ماه و اینها بود. نمی دانم چه خبر بود؟ ناگهان خبرنگار اخبار تلویزیون گفت:هلال ماه رؤیت شدوفردا عید فطر است. من نمی دانستم منظورشان چیست.سهیلا هم حال منرا داشت.به خودم گفتم چون فردا عید است خوب می شود که روزه بگیرم.درست است که هنوز بر من واجب نشده ولی شاید چون عید است ثوابش بیشتر باشد.سهیلا هم فکر منرا خوانده بودواوهم هوس کرد روزه ی کله گنجشکی بگیرد. من به مامان گفتم:مامان عید فطر یعنی چه؟ مادر داشت اتاق را جارو میزدوصدای من را نشنید.برای همین گفت:نمی شنوم،بعداًبگو.سهیلا دوید پیش مامان وگفت:مامان سحری چه داریم؟مامان جارو را خاموش کرد وگفت:سحری هیچی نداریم! می خواستی روزه بگیری؟سهیلا سرش را به نشانه ی «بله»تکان داد.مامان گفت:فردا عید فطر است وروزه گرفتن هم حرام.ان شا ا... سال دیگر که بزرگتر می شوی می توانی راحت روزه بگیری.من به مامان گفتم:حرام چیه؟مامان گفت:حرام مثل این است که در ماه مبارک رمضان روزه برتو واجب باشد ولی تو روزه نگیری.این روزه نگرفتن حرام است. بابا گفت:درست است.برای مثال این که فردا که عید فطراست،توروزه بگیری.این روزه گرفتن حرام است چون خدا گفته.من گفتم:فهمیدم،حرام کاری است که انجام ندادنش ثواب دارد ولی انجام دادنش گناه محسوب می شود.درسته؟ مامان وبابا گفتند:درسته.بعد بابا گفت:خب دیگه بروید بخوابیدچون فردا صبح زودباید برویم مسجدچون آنجا جشن عید فطر است. همه خوشحال بودیم،مخصوصا من،چون یاد گرفته بودمحرام چه است.سهیلاهم خوشحال بودچون فردا توی مسجد جشن بود. مامان وباباهم یک جورایی خوشحال بودند و یک جورایی ناراحت.خوشحال بودند ازاینکه عید فطر آمده وناراحت بودند ازاینکه ماه رمضان رفته. عیدرمضان آمدوماه رمضان رفت صدشکر که این آمدو صدحیف که آن رفت. پــــــایــــــان [ یکشنبه پانزدهم خرداد 1390 ] [ 12:8 ] [ فاطمه باقی آبادی ]
صندوق های پست وسیله بازی نیستند آی آی، آخ آخ. همین یک پایی هم که دارم بزنین بشکنین. ای داد بیداد سنگ! سنگ نکیند توی دریچه ی نامه ام! اه اه نزن ، نزن، آی سرم. این صدای صندوق پست بود که داشت از حرص می ترکید. او دلش می خواست کسی از غم او با خبر شود. صندوق پست که همه صندوقک صدایش می کردند در حال فکر کردن بود. او یک دوست داشت که نامش لپ گلی بود. لپ گلی کبوتر نامه رسانی بود که همیشه نقشه هایی برای اجرا داشت. آن روز هم درست موقعی که صندوقک به لپ گلی نیاز داشت از راه رسید. وقتی صندوقک ماجرا را به لپ گلی گفت او به فکر فرو رفت و بعد پاسخ داد: صندوقک می دانی تو باید از این جا بروی تا بچه ها نبود تو را احساس کنند و از کار خودشان پیشیمان شوند. صندوقک با وجود غمی که داشت، با روی خوش گفت: اما... اما من تنها کجا بروم؟ لپ گلی گفت: با من بیا برویم؛ می رویم به یک جنگل کنار خانه ی من مدتی آنجا باش. فردا روزی بود که باید شکم صندوق پست را خالی می کردند. ماموران پست یک عالم نامه از شکم صندوقک بیرون آوردند و رفتند. لپ گلی هم خود را رساند و باهم راه افتادند. 9 روز 9 شب و 9 ساعت در راه بودند تا به مقصد رسیدند. صندوقک گوشه ای ایستاد و لپ گلی هم به داخل لانه اش رفت و باهم آواز خواندند کم کم یک هفته گذشت. صندوقک حال و هوای خانه اش کرد. از طرفی بچه ها هم خیلی بی کار بودند و ناراحت از ماموران پست احوال صندوقک را پرسیدند آن ها هم ناراحت بودند و نمی دانستند او کجا است یک روزنامه ای برای لپ گلی رسید که باید آن را به شهر می برد. آن روز لپ گلی فهمید که بچه ها ناراحتند از آن ها پرسید: چرا ناراحتید؟ آن ها گفتند: دوستمان صندوقک رفته ناراحتیم. لپ گلی گفت: تقصیر شماست شما نباید اور را اذیت می کردید. آن ها از کارشان پشیمان بودند و قول دادند که اگر صندوقک برگردد دیگر اذیتش نمی کنند. لپ گلی خبر را به صندوقک افسرده رساند و از خوش حالی تا شهر پیش بچه ها دوید. آن ها دیگر تا آخر عمر صندوقک را اذیت نکردند بلکه هر روز برایش نامه می بردند تا سیر شود و گرسنه نماند. نوشته: فاطمه باقی آبادی [ پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389 ] [ 11:20 ] [ فاطمه باقی آبادی ]
{به نام خدا} روزی یک خانواده ی پنج نفری که موش بودندتصمیم گرفتند پسر بچه ی کوچکشان رابه پارک ببرند.پس به راه افتادند.آنهادرپارکی که انسان ها نامش را«پارک طبیعت»گذاشته بودندنشستند.آقا موشه پسر کوچولویش را برداشت تا بروند ودرپارک بگردند.خانم موشه با2دختربزرگش آنجانشستندتاشام درست کنند.هنوزچهار،پنج دقیقه ای نگذشته بودکه آقا موشه با پسرکوچولویش دوان دوان آمدندوآقاموشه گفت:وای گربه!فرار کنید.خانواده ی موش به زیر بوته ای فرارکردند.وقتی گربه ناامید شدوبرگشت،آقا موشه با خانواده از زیر بوته بیرون آمدند.آقاموشه گفت:همه سالمین؟خانم موشه گفت:بله،عجب گربه ای بودا!وادامه دادصدباربهت گفتم وقتی می آییم پارک آب هم باخودت بیاور،مگه توحرف تو کله ات میره؟حالا مجبوری خودت تنهایی بری آب بیاری.آقا موشه که حرف همسرش را همیشه قبول داشت گفت:باشه خانم.هرچی باشه ما مرد این خونه ایم،حتی اگر تقصیرشماهم بودبازم من می رفتم که آب بیارم.ورفت.آقاموشه توراهش دیدکه یک دخترباسرعت به طرفش می آید.خیلی ترسید آب را گذاشت روی کولش والفرار.رفت پیش خانواده اش.بعد وقتی حالش بهتر شدکمی بدوبیراه به شهرداریشان گفت.وادامه داد:ورود انسان هارا آزاد گذاشتند.کمی آب خوردوگفت:من دختری دیدم که روی یک چیزی مثل صندلی نشسته بود.ولی حرکت می کرد،آن هم به چه سرعتی!به جای دوتا پادوتا چرخ داشت.دست هایش راهم به2تا چیزی شبیه شاخ غول گرفته بودوبه طرف من می آمدمن هم فرار کردم.دختر جوان موش گفت: پدرجان،استاد ما می گوید:انسان هابرای ورزش کردن سواردو چرخه می شوند.که دوتاچرخ دارد.ودوتافرمان برای هدایت کردن دوچرخه ویک زین برای نشستن ودورکاب برای پا زدن وحرکت دوچرخه دارد.موش آقا ازگفته ی خودش خنده اش گرفته بود.روز بعدآقاموش به شهرداری رفت واعتراض کردکه چرادرپارکی که موشها وحیوانات تفریح می کنندباید انسان های دوچرخه سوار باشند؟مدیر شهرداری ازموش آقاعذرخواهی کردوقول دادکه این دفعه پارک جداگانه ای برای تفریح موشها، درشهرموشهابنا کنند.موش آقاوبقیه ی موشها خوش حال شدند. "پایان" [ چهارشنبه سی ام تیر 1389 ] [ 10:27 ] [ فاطمه باقی آبادی ]
به نام خدا یکی بود،یکی نبود.روزی از روزها در خانه ی خاله نگین مهمانی بود.همه جمع بودند.بعداز ساعتی خانه ی شلوغ خاله نگین ساکت وخلوط شد.خاله نگین هم خسته شده بودوداشت استراحت می کردکه یک دفعه صدایی از پشت درِاتاق شنید.ترسید؛رفت کنار در وپرسید:توکی هستی؟صداگفت:توکی هستی؟خاله گفت:من منم.توکیی؟صدا گفت:من منم.توکیی؟خاله دیگر داشت عصبانی می شدگفت:من نگین هستم.صداگفت:من نگین هستم.خاله گفت:من نگین هستم.صدا گفت:من نگین هستم. -خاله:خود خود من نگین هستم. -صدا:خود خود من نگین هستم. خاله عصبانی شدوگفت:اگر خطرناکی دررا باز نمی کنم ولی اگر خطرناک نیستی دررا باز می کنم.صدا کم زورتر شدوحرف های خاله را تکرار کرد.خاله دررا باز کردودید یک طوطی رنگارنگ وکوچک آن جاست وکنارآن کاغذی است که رویش نوشته:سلام.من همدم شما هستم.مخلص شما طوطی نوکی.خاله گفت:یعنی کی این طوطی نوکی را برایم گذاشته؟بعد دید روی قفس نوشته:خواهر وبرادر دوقلو:فاطمه وعلی. خاله از خوش حالی نمی دانست چه کند.بعد به نوه هایش تلفن زدوگفت:خیلی ازشما گل ها ممنونم. [ یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389 ] [ 13:4 ] [ فاطمه باقی آبادی ]
{به نام خدا}
"ازسری داستان های من وخواهرم" آن روز قراربود به بازار برویم.من وخواهرم،مخصوصاًمن خیلی خوش حال بودیم؛چون مادر به من قول داده بود برایم یکی ازآن تفنگ های قرمزکه نوردارندبخرد.مادربه سهیلا قول داده بود برایش یک کلاه بایک عینک آفتابی بخرد.زنگ در خانه به صدا درآمد،قراربودکه بامامان بزرگم وخاله سارا به بازار برویم.وزنگ درخانه خورد؛من وسهیلا شادمان شدیم که خاله سارا بامامان بزرگ آمدند.ولی وقتی می خواستیم برویم دررا باز کنیم،سهیلا مرا هول دادومن درپلّه مَعَلَّق زدم وجیغ کشیدم.مادرم هم هول شدآمد.دید ای وای!روی سر آقا سهیل یک توپ بزرگ درآمده!آن سهیلای بی معرفت هم رفته بود ودر را باز کرده بود.من جیغ می کشیدم وگریه می کردم.پشت در مامان بزرگ بودوخاله هم همرایش نبود.من بی آنکه سلام کنم پریدم بغل مامان بزرگ وگفتم:ببینید نوه ی خوشگل ویکی یدانتان چه دسته گلی به آب داده!سر بنده را خورد وخمیر کرده!وبازهم گریه کردم.مامان بزرگ خنده کنان گفت:اولاً،سلام؛بعدهم تویک مردی،مردکه گریه نمی کند!من هم گفتم:سلام،اگرمرد سرش توپ در بیاورد،حتماً گریه می کند.بعدهم رفتم داخل اتاق تاحساب سهیلا خانم را برسم.سهیلاهم ازترسش رفته بودو پنهان شده بود.همین که مامان،مادرش را می آورد داخل ناگهان صدای زنگ در آمد.ماهمه گفتیم خاله است.اما وقتی در را باز کردیم مهمان بودکه برایمان آش آورده بود.عمه بهاربا پسرش آمده بود که هم آش بدهد وهم کمی دیدنی کند.خلاصه آن ها که آمدند وتا ساعت 1 ماندند.خاله سارا هم زنگ زدکه نمی توانم به بازار بیا یم چون همسرم سرما خورده ووقت دکتر دارد.بالاخره بعداز این که عمه بهار رفت،به مامان گفتم:حتماً الآن از خانه ی مامان جونی زینب هم زنگ می زنند که گرسنه شده ایم؛ناهارنداریم؟مامان زینب هم خندید وگفت:فکرنکنم این طور………….تلفن زنگ زدکه من گوشی را برداشتم،دایی محمدبود،گفت:سهیل مامان زینب آنجاست؟گفتم:بله.گفت:پس بهش بگوکه دایی بهنام داره می آید دنبالش،آخر غذا نپخته ورفته،ماهم گرسنه شدیم.من هم خندیدم وبه مامان زینب گفتم:مامان زینب، حرفم درست بود.دایی ها گرسنه هستند.خودم،سهیلا،مامان سمیراومامان زینب خندیدیم.(پایان) [ یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389 ] [ 13:1 ] [ فاطمه باقی آبادی ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |