پارک موش ها
پارک موش ها
روزی یک خانواده ی پنج نفری که موش بودندتصمیم گرفتند پسر بچه ی کوچکشان رابه پارک ببرند.پس به راه افتادند.آنهادرپارکی که انسان ها نامش را«پارک طبیعت»گذاشته بودندنشستند.آقا موشه پسر کوچولویش را برداشت تا بروند ودرپارک بگردند.خانم موشه با2دختربزرگش آنجانشستندتاشام درست کنند.هنوزچهار،پنج دقیقه ای نگذشته بودکه آقا موشه با پسرکوچولویش دوان دوان آمدندوآقاموشه گفت:وای گربه!فرار کنید.خانواده ی موش به زیر بوته ای فرارکردند.وقتی گربه ناامید شدوبرگشت،آقا موشه با خانواده از زیر بوته بیرون آمدند.آقاموشه گفت:همه سالمین؟خانم موشه گفت:بله،عجب گربه ای بودا!وادامه دادصدباربهت گفتم وقتی می آییم پارک آب هم باخودت بیاور،مگه توحرف تو کله ات میره؟حالا مجبوری خودت تنهایی بری آب بیاری.آقا موشه که حرف همسرش را همیشه قبول داشت گفت:باشه خانم.هرچی باشه ما مرد این خونه ایم،حتی اگر تقصیرشماهم بودبازم من می رفتم که آب بیارم.ورفت.آقاموشه توراهش دیدکه یک دخترباسرعت به طرفش می آید.خیلی ترسید آب را گذاشت روی کولش والفرار.رفت پیش خانواده اش.بعد وقتی حالش بهتر شدکمی بدوبیراه به شهرداریشان گفت.وادامه داد:ورود انسان هارا آزاد گذاشتند.کمی آب خوردوگفت:من دختری دیدم که روی یک چیزی مثل صندلی نشسته بود.ولی حرکت می کرد،آن هم به چه سرعتی!به جای دوتا پادوتا چرخ داشت.دست هایش راهم به2تا چیزی شبیه شاخ غول گرفته بودوبه طرف من می آمدمن هم فرار کردم.دختر جوان موش گفت: پدرجان،استاد ما می گوید:انسان هابرای ورزش کردن سواردو چرخه می شوند.که دوتاچرخ دارد.ودوتافرمان برای هدایت کردن دوچرخه ویک زین برای نشستن ودورکاب برای پا زدن وحرکت دوچرخه دارد.موش آقا ازگفته ی خودش خنده اش گرفته بود.روز بعدآقاموش به شهرداری رفت واعتراض کردکه چرادرپارکی که موشها وحیوانات تفریح می کنندباید انسان های دوچرخه سوار باشند؟مدیر شهرداری ازموش آقاعذرخواهی کردوقول دادکه این دفعه پارک جداگانه ای برای تفریح موشها، درشهرموشهابنا کنند.موش آقاوبقیه ی موشها خوش حال شدند.