پشت دریاها شهریست
قایقی خواهم ساخت،خواهم انداخت به آب،دور خواهم شد از این خاک غریب....
پشت دریاها شهریست.هر وقت به دریای وسیع و بی انتها می نگرم خیلی دلم میخواهد بدانم که در پس همه ی این جوش و خروش ها چی میگذرد،مردمان آن سوی دریاها چی میکندد،چه می خورند،چه می گویند؟!
گاهی با خود اندیشه میکنم:ای کاش در آن سوی دریاها شهری بود که در آن مردم پشتشان به ناراحتی ها و بدی ها و بدبختی ها و رویشان به سمت خوش بختی ها و خوشی ها بود.
شاید مردم پشت دریاها نیز با خود اندیشه میکنند:آن طرف دریاها حتما زندگی عالی تر ، بهتر و زیباتر است.
یقینا پشت دریاها شهریست و «در آن دست هر کودک ده ساله ی شهر، شاخه ی معرفتی است.»و قطعا «در آن وسعت خورشید به اندازه ی چشمان سحرخیزان است.»خوشا بحال «شاعران آن شهر که وارث آب و خرد و روشنی اند.»
در شهری که پشت دریاهاست،زندگی باید خیلی زیبا باشد.شاید نظر همه ی مردم،- پشت دریاها،کنار دریاها- چنین باشد.
زیرا هر کسی زیبایی را با چشمی متفاوت می نگرد.برای کسانی زیبایی بیانگر مال و ثروت و برای دیگرانی نیز بیانگر مهر و محبت؛و هیچ کس نمی داند که زیبایی در آن سوی دریاها چه معنایی دارد.شاید یک صبح به خیر یا یک لبخند.
ومن شاید روزی با قایقم به پشت دریاها سفر کنم.