ابزارهای زیبا سازی برای سایت و وبلاگ

با یاد دوست

      در زمان های دور، زمانی که نه کلیله، دمنه را، نه رستم، سهراب را، نه زمین، ماه را، نه فردوسی، شاهنامه را، و نه خاک، آب را، می شناخت؛ بلبلی به آسمان نگریست. در نگاهش غم ها و شادی های فراوانی موج میزد. بال های کوچکش را گشود و بسوی آخرین شاخه ی بلندترین سپیدار جنگل پرواز کرد

:بلبل بر بالای شاخه درخت باخدای خویش شروع به راز و نیاز کرد

    خداوندا! مرا آفریدی، تا شاهین به عظمت خویش پی برد. مرا آفریدی تا همدم و یاری برای گل باشم. مرا کوچک و چابک گردانیدی تا توانایی فرار سریع را از دست دشمن داشته باش.                 

سپاسگزارم!  

      پرواردگارا! هرگز گله و شکایت را جایز ندانسته و همیشه به بهترین حالت ممکن به حوادث نگریسته ام. هرگز لطف و مهربانی تو را فراموش نکرده و سپاسگزارت بوده ام. هرگز از دام شکارچیان، طوفانهای طاقت فرسا، باران های تند و بی وقفه، بی سرپناه و گرسنه بودن در زمستان های سرد، و از آفتاب داغ و سوزان تابستان شکایتی نکرده ام و همه را امتحانی از طرف تو دانستم. به خاطر تمام یاری هایت، مراقبت هایت، توجه کردن هایت،....

سپاسگزارم!

      بارالها! در اوایل زندگی، هر زمان که پرواز میکردم، سعی در این داشتم تا خود را، تا آخرین حد ممکن، به اوج برسانم و اینگونه خود را به تو نزدیک تر میدیدم. ولی اکنون به این امر پی برده ام که توهمیشه و در همه جا، با من و همراه من هستی. و روزی تو را تا حدی به خود نزدیک حس کردم که بی شک تو، من بوده ای. من تورا، پشت بوته های تمشک، بر فراز قله ی سفید وش اورست، در میان آبهای نیلگون خلیج فارس، در پرواز قرقاول ها، در صدای خش خش برگ های پاییزی، در نگاه مردم کشور های مختلف، در صدای ناقوس کلیساهای پاریس، در طنین اذان مساجد مصر، در نماز مسلمانان، آتش زردشتیان،  و اعتراف مسیحیان، یافته ام. من تورا در قلب گرگی که برای فرار از گرسنگی و مرگ، آهویی را به قصد شکار دنبال میکند، در چشمان آهو، یافته ام. از اینکه همیشه با ما هستی،....

سپاسگزارم!

      ولی ای خداوندگار کهکشانها! مردم، این ها را نمی بینند، نمی دانند. آنها، تنها گاهی، تو را در زمان مشکلاتشان، در فرسخ ها دورتر، جست و جو میکنند و بعد ...فراموش میکنند. آنها هرگز تو را نشناخته اند. بعضی از آنها، برای شناخت تو، کتاب ها از بر میکنند. آنها هرگز نمی فهمند که اگر بخواهند، تورا میشناسند. آنها، هرگز نمی دانند که تو، هنگامی که جان را در آنها دمیدی، معرفت خود را نیز به آنها عطا کردی. این مخلوق تو، تو را در دوردست می جوید! و نمی داند که فاصله ی تو با او، تنها یک نگاه، تنها یک نفس است.

      خداوندگارا! من دیگر تاب و توان زندگی در دنیای این چنین انسان هایی را ندارم. من از از دام شکارچیان، طوفانهای طاقت فرسا، باران های تند و بی وقفه، بی سرپناه و گرسنه بودن در زمستان های سرد، و از آفتاب داغ و سوزان تابستان، شکایت نمی کنم! من از دوری راه شکایت نمی کنم! من از تنهایی شکایت نمی کنم! من فقط از تو درخواست نجات میکنم.

      پروردگار من! تقاضایِ منِ بلبلِ حقیر و کوچک را بپذیر و نجاتم ده. مرا برای همیشه به پیش خود بر.

      و فردای آن روز، همه بلبلی را بر نوک آخرین و بلندترین شاخه ی درخت سپیدار دیدند که گویی، در حال راز و نیاز با خداوند است. بی هیچ حرکتی! و سهمگین ترین طوفانها، و شدیدترین بارانها، نیز، جسم کوچک بلبل را بر زمین نیافکند. آری...روح بلبل برای همیشه نزد آفریدگارش ماند و نیایش وی برای همیشه جاودان ماند.