آب بازی
امیدوارم بخونید و خوشتون بیاد......انتقاد....پیشنهاد......تقدیر.......اعتراض......همه چیز وارده!!
داستانم در ادامه......
امیدوارم بخونید و خوشتون بیاد......انتقاد....پیشنهاد......تقدیر.......اعتراض......همه چیز وارده!!
داستانم در ادامه......
صحنه ی افرادی را که در سینما مشغول تماشای فیلم هستند توصیف کنید!!!!!!
کلا معلم های انشا آدمای باحالین......دوستشون دارم
دوستان خواهشا مطلبم اشکالی داشت یا شما پیشنهادی داشتین بگینا....تعارف نکنین.......من خوشحال میشم.....بنده فرد انتقاد پذیری هستم
سفارش هم پذیرفته میشود.......موضوع انشای مزخرف دارین که نمیتونین واسش انشا بنویسین بدین بنویسم واستون.......البته الان نه......دو ماه دیگه......
حالا من یه چیز گفتما......موضوع ندینا......بیکارم مگه؟؟!!؟!
عیدتون هم مبارک.................



با یاد دوست
در زمان های دور، زمانی که نه کلیله، دمنه را، نه رستم، سهراب را، نه زمین، ماه را، نه فردوسی، شاهنامه را، و نه خاک، آب را، می شناخت؛ بلبلی به آسمان نگریست. در نگاهش غم ها و شادی های فراوانی موج میزد. بال های کوچکش را گشود و بسوی آخرین شاخه ی بلندترین سپیدار جنگل پرواز کرد
:بلبل بر بالای شاخه درخت باخدای خویش شروع به راز و نیاز کرد
خداوندا! مرا آفریدی، تا شاهین به عظمت خویش پی برد. مرا آفریدی تا همدم و یاری برای گل باشم. مرا کوچک و چابک گردانیدی تا توانایی فرار سریع را از دست دشمن داشته باش.
سپاسگزارم!
پرواردگارا! هرگز گله و شکایت را جایز ندانسته و همیشه به بهترین حالت ممکن به حوادث نگریسته ام. هرگز لطف و مهربانی تو را فراموش نکرده و سپاسگزارت بوده ام. هرگز از دام شکارچیان، طوفانهای طاقت فرسا، باران های تند و بی وقفه، بی سرپناه و گرسنه بودن در زمستان های سرد، و از آفتاب داغ و سوزان تابستان شکایتی نکرده ام و همه را امتحانی از طرف تو دانستم. به خاطر تمام یاری هایت، مراقبت هایت، توجه کردن هایت،....
سپاسگزارم!
بارالها! در اوایل زندگی، هر زمان که پرواز میکردم، سعی در این داشتم تا خود را، تا آخرین حد ممکن، به اوج برسانم و اینگونه خود را به تو نزدیک تر میدیدم. ولی اکنون به این امر پی برده ام که توهمیشه و در همه جا، با من و همراه من هستی. و روزی تو را تا حدی به خود نزدیک حس کردم که بی شک تو، من بوده ای. من تورا، پشت بوته های تمشک، بر فراز قله ی سفید وش اورست، در میان آبهای نیلگون خلیج فارس، در پرواز قرقاول ها، در صدای خش خش برگ های پاییزی، در نگاه مردم کشور های مختلف، در صدای ناقوس کلیساهای پاریس، در طنین اذان مساجد مصر، در نماز مسلمانان، آتش زردشتیان، و اعتراف مسیحیان، یافته ام. من تورا در قلب گرگی که برای فرار از گرسنگی و مرگ، آهویی را به قصد شکار دنبال میکند، در چشمان آهو، یافته ام. از اینکه همیشه با ما هستی،....
سپاسگزارم!
ولی ای خداوندگار کهکشانها! مردم، این ها را نمی بینند، نمی دانند. آنها، تنها گاهی، تو را در زمان مشکلاتشان، در فرسخ ها دورتر، جست و جو میکنند و بعد ...فراموش میکنند. آنها هرگز تو را نشناخته اند. بعضی از آنها، برای شناخت تو، کتاب ها از بر میکنند. آنها هرگز نمی فهمند که اگر بخواهند، تورا میشناسند. آنها، هرگز نمی دانند که تو، هنگامی که جان را در آنها دمیدی، معرفت خود را نیز به آنها عطا کردی. این مخلوق تو، تو را در دوردست می جوید! و نمی داند که فاصله ی تو با او، تنها یک نگاه، تنها یک نفس است.
خداوندگارا! من دیگر تاب و توان زندگی در دنیای این چنین انسان هایی را ندارم. من از از دام شکارچیان، طوفانهای طاقت فرسا، باران های تند و بی وقفه، بی سرپناه و گرسنه بودن در زمستان های سرد، و از آفتاب داغ و سوزان تابستان، شکایت نمی کنم! من از دوری راه شکایت نمی کنم! من از تنهایی شکایت نمی کنم! من فقط از تو درخواست نجات میکنم.
پروردگار من! تقاضایِ منِ بلبلِ حقیر و کوچک را بپذیر و نجاتم ده. مرا برای همیشه به پیش خود بر.
و فردای آن روز، همه بلبلی را بر نوک آخرین و بلندترین شاخه ی درخت سپیدار دیدند که گویی، در حال راز و نیاز با خداوند است. بی هیچ حرکتی! و سهمگین ترین طوفانها، و شدیدترین بارانها، نیز، جسم کوچک بلبل را بر زمین نیافکند. آری...روح بلبل برای همیشه نزد آفریدگارش ماند و نیایش وی برای همیشه جاودان ماند.
قایقی خواهم ساخت،خواهم انداخت به آب،دور خواهم شد از این خاک غریب....
پشت دریاها شهریست.هر وقت به دریای وسیع و بی انتها می نگرم خیلی دلم میخواهد بدانم که در پس همه ی این جوش و خروش ها چی میگذرد،مردمان آن سوی دریاها چی میکندد،چه می خورند،چه می گویند؟!
گاهی با خود اندیشه میکنم:ای کاش در آن سوی دریاها شهری بود که در آن مردم پشتشان به ناراحتی ها و بدی ها و بدبختی ها و رویشان به سمت خوش بختی ها و خوشی ها بود.
شاید مردم پشت دریاها نیز با خود اندیشه میکنند:آن طرف دریاها حتما زندگی عالی تر ، بهتر و زیباتر است.
یقینا پشت دریاها شهریست و «در آن دست هر کودک ده ساله ی شهر، شاخه ی معرفتی است.»و قطعا «در آن وسعت خورشید به اندازه ی چشمان سحرخیزان است.»خوشا بحال «شاعران آن شهر که وارث آب و خرد و روشنی اند.»
در شهری که پشت دریاهاست،زندگی باید خیلی زیبا باشد.شاید نظر همه ی مردم،- پشت دریاها،کنار دریاها- چنین باشد.
زیرا هر کسی زیبایی را با چشمی متفاوت می نگرد.برای کسانی زیبایی بیانگر مال و ثروت و برای دیگرانی نیز بیانگر مهر و محبت؛و هیچ کس نمی داند که زیبایی در آن سوی دریاها چه معنایی دارد.شاید یک صبح به خیر یا یک لبخند.
ومن شاید روزی با قایقم به پشت دریاها سفر کنم.
با نور و گرمای محبت/نیروی هستی بخش خدمت/در بین مردم می توان آسان درخشید،بر دیگران تابید و جان تازه بخشید/مانند خورشید.
همه می گویند:اگر دخترها به سربازی بروند،سر نگهبانی به خواب میروند یا اسلحه ی صورتی می خواهند و هزار و یک کار می کنند که آخر موجب سکته ی فرمانده و پیروزی دشمن می شود.ولی نظر من با آنها متفاوت است،این هارا یه جورایی قبول دارم ولی چیزهای مهم تر دیگری هم وجود دارد.
سربازی دوره ای مثل آموزش نظامی دراد و کارهایی از قبیل:نگهبانی و نظافت که برخی برای خود فرد مفید است و بعضی برای کشور.
به نظر من اگر دخترها بخواهند با دشمنان مبــارزه کنند،صد در صد پیروز می شوند زیرا می خواهند به پسرها بفهمانند:ما هم میتوانیم!
مقاومت دخترها بیشتر از پسرهاست پس اگر به سربازی بروند به راحتی فرار نمی کنند و بی دلیل مرخصی نمی گیرند؛هرچند دخترها در سربازی می توانند هزاران هزار بار مرخصی بگیرند زیرا:کارها را خوب انجام می دهند و نظم و انضباتشان زبانزد است.![]()
اگر دخترها به سربازی بروند تنبیه های کلاغ پر و پا مرغی حذف می شود و به جای آن تنبه های جدیدی نظیرگرفتن 5دقیقه جواهرالاتشان،ممنوع کردن نگاه به آینه و ممانعت در استفاده از کرم ضدآفتاب بوجود می آید.
و همین طور تشویق های جدیدی بوجود می آید مانند:بردن به بازار و تماشای جواهرات برای هر کار خوب.
در نهایت چه خوب است که دختر ها به سربازی نمی روند،و نیازی هم نیست بروند.![]()
پسرها باید به سربازی بروند تا هم دست از تنبلی بردارند و هم برای خودشان مرد شوند.![]()
دختر ها تنبل نیستند و به دختر بودن خود هم افتخار می کنند.![]()
![]()
دشت هایی چه فراخ!
کوه هایی چه بلند!
در گلستانه چه بوی علفی می آمد!
من در این آبادی پی چیزی می گشتم:
من تره ام!!
بابا،سبزی خوردن به دست داخل آشپزخانه شد وباذوق و خوشحالی فراوان گفت:«امسال باغچه مان محصول خوبی داده؛فکرمی کنم به خاطر رسیدگی خوب من باشد؛می بایست مرا کشاورز نمونه به حساب بیاورند.»بعد روبه مادرکرد:«توروخدا،نگاه کن خانم تره های باغچه مون چقدرخوش قدوبالاشده اند!»بعد خطاب به من گفت:«به مادرت کمک کن سریعتر تمیزشون کنید؛بانون پنیرگردو می چسبه.اگه یه چایی باشکرهم باشه دیگه چی میشه!»خواهرکوچکترم گفت:«بابا ساعت چهارونیم بعدازظهره.!می خوای صبحانه بخوری؟!»همه خندیدیم.مامان که تاآن لحظه ساکت بودگفت:«مرد،توکه چند دقیقه پیش دوکیلو کیک با چایی خوردی!بعدش هم گفتی برم ورزش کنم چاق نشم!ورزش که نکردی؛می خوای نون و پنیرو سبزی و چایی شکرهم بخوری؟!»باباچیزی نگفت فقط مثل بچه ای که چیزی رامی خواسته ولی خوبش را پیدا نمی کرده اما خوشبختانه بعدازعمری بالاخره پیدا می کندولی بدبختانه مادرش اجازه ی استفاده ازآنرابه اونمی دهدوتنها آن بچه حق دارد به آن چیزنگاه کندبه سبزی هازل زد.مامان که این وضع رادید بسیار ناچارانه گفت:«بخور،چیزضررداری که نیست؛فقط صبرکن چایی درست کنم.»بابامثل بچه ای که چیزی رامی خواسته ولی خوبش را پیدا نمی کرده اما خوشبختانه بعدازعمری بالا خره پیدا می کندولی بدبختانه مادرش اجازه ی استفاده ازآنرابه اونمی دهداما آخردل مادرش می سوزدوبه او اجازه میدهدتا ازآن استفاده کند،خوشحال شد.به داخل سبدسبزی که مادرداشت آنهارا تمیزمیکرد نگاه کردم.دیگر تقریبا خالی شده بودولی هنوزمقدارکمی تره ی به قول پدرخوش قدوبالا،یک دانه تربچه ی گردوتپل واندکی هم ترخون(تلخون)داشت.مادرم هم سبد دیگری آورده بودتا سبزی هایی راکه تمیز میکند،درونش بریزد.برای لحظه ای تصورکردم یکی ازتره های رشید باغچه مان هستم.به تربچه ای که درکنارم بودنگاهی انداختم وگفتم:«منو نگاه کن؛ببین چقدر خوشگل و خوش اندام هستم؛تازه آدم ها هم همین رومیگن.یه ذره ازمن یادبگیر؛مثل تو تپل و قدکوتاه نیستم.تازه برگ های خاردارو زبرهم ندارم.»بعدروبه ترخون(تلخون)کردم وگفتم:«نه به تربچه،نه به تو!چقدر درازوسفتی!ببین من چه بدن انعطاف پذیرونرمی دارم!»بیچاره ها هیچ چیزنگفتند.مادرم را دیدم؛که مرا برداشت چندتکه کردودرکنار تره های تکه تکه شده ی دیگرگذاشت.
ارزش وقت
کسانیکه درانتظار زمان نشسته اندآنرا از دست داده اند
می دانم که همه ی شما جمله ی معروف وقت طلاست را شنیده اید.
ازقدیم این جمله رایج بوده وچون طلاباارزشترین چیزمردم بوده وهست وقت رابه طلانسبت داده اند؛چون وقت خیلی باارزش است.امااکنون ماجمله ای برای نصیحت نمی خواهیم ومی دانیم که وقت باارزش است پس جمله ی وقت طلاست را بایددورانداخت وجایش گفت:وقت، جان است.چون جان انسان برای اوباارزشترین چیزاست پس می توانیم وقت رابه جان تشبیه کنیم.
حالا چرانمی گوییم وقت طلاست؟چون طلارامی توان دربازار پیداکردولی وقت رانمی توان؛پس این جمله غلط است.
برای انسانی که عاقل است واززندگی پندمی آموزد،ثانیه به ثانیه ی زندگی ووقتش برای اوخیلی ارزش دارد.حالاخودرابسنجید.آیاشماانسان عاقل و وقت شناسی هستید؟
برخی خیال می کنندخیلی وقت دارند ولی اینطورنیست.زمان زودمی گذرد.
هرفرددر شبانه روزحداقل هشت ساعت می خوابدپس «یک سوم»عمرمادرخوابمی گذرد!!!
وزمانی ازعمرما دربیماری سپری می شود،به مهمانی وخوردن وراه رفتن می گذردولحظه هایی به بطالت!پس وقت مفیدی که بتوان به پیشرفت خودوجامعه کمک کردخیلی کم است.
بارها شنیده ایم که بزرگان افسوس گذشته ی خودراخورده ومی خواهندبرگردندتافلان کاری را انجام دهند،اما هیچ گاه فرصتی دوباره داده نمی شود.
پس وقت جان است وبایدچون جان دوستش داشت.