صندوق پست
صندوق های پست وسیله بازی نیستند
آی آی، آخ آخ. همین یک پایی هم که دارم بزنین بشکنین. ای داد بیداد سنگ! سنگ نکیند توی دریچه ی نامه ام! اه اه نزن ، نزن، آی سرم.
این صدای صندوق پست بود که داشت از حرص می ترکید. او دلش می خواست کسی از غم او با خبر شود. صندوق پست که همه صندوقک صدایش می کردند در حال فکر کردن بود. او یک دوست داشت که نامش لپ گلی بود. لپ گلی کبوتر نامه رسانی بود که همیشه نقشه هایی برای اجرا داشت. آن روز هم درست موقعی که صندوقک به لپ گلی نیاز داشت از راه رسید. وقتی صندوقک ماجرا را به لپ گلی گفت او به فکر فرو رفت و بعد پاسخ داد: صندوقک می دانی تو باید از این جا بروی تا بچه ها نبود تو را احساس کنند و از کار خودشان پیشیمان شوند. صندوقک با وجود غمی که داشت، با روی خوش گفت: اما... اما من تنها کجا بروم؟ لپ گلی گفت: با من بیا برویم؛ می رویم به یک جنگل کنار خانه ی من مدتی آنجا باش.
فردا روزی بود که باید شکم صندوق پست را خالی می کردند. ماموران پست یک عالم نامه از شکم صندوقک بیرون آوردند و رفتند. لپ گلی هم خود را رساند و باهم راه افتادند. 9 روز 9 شب و 9 ساعت در راه بودند تا به مقصد رسیدند. صندوقک گوشه ای ایستاد و لپ گلی هم به داخل لانه اش رفت و باهم آواز خواندند کم کم یک هفته گذشت. صندوقک حال و هوای خانه اش کرد.
از طرفی بچه ها هم خیلی بی کار بودند و ناراحت از ماموران پست احوال صندوقک را پرسیدند آن ها هم ناراحت بودند و نمی دانستند او کجا است یک روزنامه ای برای لپ گلی رسید که باید آن را به شهر می برد. آن روز لپ گلی فهمید که بچه ها ناراحتند از آن ها پرسید: چرا ناراحتید؟ آن ها گفتند: دوستمان صندوقک رفته ناراحتیم. لپ گلی گفت: تقصیر شماست شما نباید اور را اذیت می کردید. آن ها از کارشان پشیمان بودند و قول دادند که اگر صندوقک برگردد دیگر اذیتش نمی کنند. لپ گلی خبر را به صندوقک افسرده رساند و از خوش حالی تا شهر پیش بچه ها دوید. آن ها دیگر تا آخر عمر صندوقک را اذیت نکردند بلکه هر روز برایش نامه می بردند تا سیر شود و گرسنه نماند.