باجوراب خودحرف بزنید

                  

باجورابم می گویم:توازبس که توی خیابان ها راه می روی خسته نمی شوی؟

می گوید:نه!

می گویم:چرا؟

می گوید:چون من به خاطراین کارساخته شده ام پس خسته نمی شوم.

می گویم:هدفت ازاین همه راه رفتن چیست؟

می گوید:من که هدفی ندارم،تومرا به این طرف وآن طرف می بری!

می گویم: توبه چه درد ما می خوری؟

می گوید:به درد این که تو پاهایت گرم باشد!

می گویم:پس توخیلی مفید هستی!

می گوید:بله، باید ازمن مراقبت کنی!

می گویم:چشم، باکمال میل ازتو به خوبی مراقبت می کنم.

پایان

مهمانی خاله نگین

 

یکی بود یکی نبود. خاله نگین به سفر حج رفته بود و یک مهمانی مفصل گذاشته بود. علی و فاطمه و نازنین هم بودند. آن ها با خانواده اشان آمده بودند. همه ی فامیل ها بودند. عمه، خاله، دائی و عمو... زن ها مشغول به پخت و پز و چیدن میوه و شیرینی بودند. علی با خوشحالی گفت: بچه ها بیایید با هم به مادرها یمان کمک کنیم! همه قبول کردند. و به آشپزخانه که خیلی شلوغ بود رفتند! و در راه آب ها را روی نان ها ریختند ولی هیچ عذرخواهی نکردند! آن ها یک کاسه شیر را که برای ماست درست کردن گذاشته بودند داخل دیگ آش ریختند ناگهان یک صدای خیلی وحشتناک آمد! همه هراسان به طرف گاز دویدند و دیدند که بچه ها با کبریت وای وای وای! به جان هم افتاده اند. مادر علی و فاطمه آمد و گفت: بچه ها چه کار می کنید؟ مادر نازنین هم دخترش پیش شوهرش«مرتضی» رفت. مرتضی گفت: چه خبرشده نازنین؟ چرا اینقدر سرو صدا راه انداخته اید؟

پدر جان من کاری نکرده ام همه اش زیر سر علی و فاطمه بود.

طوری ات که نشده؟

نه پدر

علی و فاطمه هم در حال گریه و زاری بودند. مادرشان هم با عصبانیت می گفت: چرا این کار را انجام داده اید؟ چرا؟ چرا با کبریت ها خاله بازی کرده اید هان؟ علی و فاطمه هم داد می زدند ما کاری نکرده ایم. می خواستیم به شماها کمک کنیم. مادر هم که خیلی عصبانی شده بود به خاله نگین گفت: تو را خدا خواهر بگذار ما رفع زحمت کنیم چون بچه ها درس هایشان نخوانده اند و امتحان دارند.

ناگهان بچه ها سکوت کردند و گفتند: خاله ما نه امتحان داریم... تازه! درس ها و مشق هایمان را هم خوانده و نوشته ایم: خاله مادر الکی می گوید شما باور نکنید. تو رو خدا خاله نگین. خاله گفت: باشد باشد من می گذرم پس شما هم نروید آخر من از سفر برگشته ام و تازه می خواهم سوغاتی ها را هم بدهم و غم و غصه را از یاد شما ببرم. مادر و بچه ها هم خوشحال و هم خیلی خیلی تشکر کردند که ناگهان مادر به یاد شیطنت های بچه ها افتاد تا آمد چیزی بگوید خاله بچه ها را برد تا دیگر چیزی نشنوند و اذیت نشوند.پایان

نگرانی خاله نگین

 

یکی بودیکی نبود.خاله نگین تنهابود.کسی درخانه اش نبودودلش گرفته بود.نوه هایش به مدرسه رفته بودندو بچه ها،عروس ودامادش هم سر کار بودند.همسایه هایش همه به روضه ی کوچه ی بغلی رفته بودند،وبه اوهم گفته بودندولی او فکر می کردکه کسی به آن جا نمی رود.ولی چون روضه خیلی مهم بوده است همه رفته بودند. او بسیار تنها و دلتنگ بود و بسیار نگران. کم کم ساعت 2 شد و نوه هایش از مدرسه برگشتند و عروس، داماد و بچه هایش از سر کار برگشتند. او گفت: بهتر است به نوه هایم زنگی بزنم. بعد از اینکه آن ها را دعوت کرد منتظر ماند ولی آن ها نیامدند. ناامید شد و به زیرزمین رفت تا ببیند در آنجا چه خبر است؟ آیا گربه شان که قرار بود بچه به دنیا بیاورد آورده است؟ دید چند بچه گربه ی کوچک آنجا کنار مادر نشسته اند. با خوشحالی به طویله رفت تا ببیند گاو و سگ و اسب شان در چه وضعی هستند. دید همه سالمند. او برگشت تا کوچه قدم بزند در خانه را باز گذاشت و دور از خانه به راه افتاد. قدم زنان رفت تا به کوچه ای رسید که در آن روضه برگزار شده بود در مجلس روضه نشست ولی تا مجلس تمام شد خیلی دیر شده بود و یادش رفته بود که در خانه باز است با ترس وارد خانه شد ولی کسی وارد خانه اش نشده بود. او به اتاقش رفت و با نگرانی نشست تا استراحتی بکند. او تا شب منتظر ماند تا بالاخره رختخوابش را انداخت تا بخوابد و ناگهان چراغ ها خاموش شد فکر کرد که برق رفته ولی ناگهان سرو صدایی بلند شد فکر کرد وقتی در باز بوده کسی وارد خانه اش شده است. ناگهان چراغ ها روشن شد و بچه ها و نوه هایش بیرون آمدند. در واقع موقعی که او در خانه نبوده آن ها وارد خانه شدند. او بسیار خوشحال شد که اتفاقی برای بچه هایش نیفتاده است .

پایان

نوه های مهربان خاله نگین

یکی بود یکی نبودغیر ازخداهیچ کس نبود.یک پیرزن مهربان به اسم خاله نگین بود.اوخیلی مهربان وخوش رفتاربود.این پیرزن سه نوه به اسم های: نازنین،علی وفاطمه داشت.آن ها بسیار شیطون وپرجنب جوش بودند.

یک روز خاله نگین داشت حیاط را جارو می زد که یک دفعه صدایی شنید و دید که پسرهایی که در کوچه مشغول به توپ بازی بودند آمده اند و شیشه ی پنجره ی اتاق را شکسته اند. بچه ها هم آن ها را دعوا کرده بودند و رفته بودند. خاله نگین بسیار خوشحال و از طرفی ناراحت شد که نوه هایش در بین بازی خودشان با پسرهایی که شیشه را شکسته بودند دعوا کرده بودند.

خاله نگین از آن ها تشکر و قدردانی کرد و گفت که خیلی ممنون که بچه ها را دعوا کرده اید. بچه هاخوش حال شدند.یک روزهم نوه های خاله نگین باهم بازی می کردندکه علی گفت:بچه ها بیاییدتوپ بازی کنیم! بچه ها قبول کردند. ناگهان فاطمه گفت:نه ممکن است گلدان گل بنفشه بشکند!علی گفت:من مراقبم وشروع به توپ بازی کردند.ناگهان توپ به شیشه ی پنجره خورد.شیشه شکست.توپ ازآن طرف به خانه ی همسایه پرت شد. بچه ها خیلی ترسیده بودند.درهمان موقع خاله نگین بر گشت وگفت:این چه وضعی است؟چرا شیشه را شکسته اید بچه ها؟

بعد کمی آرام شد وگفت: شانس آوردید که توپ به گلدان گل بنفشه نخورد و همسایه هم خانه نبود وگرنه ... بچه ها معذرت خواهی کردند و یک شاخه گل به خاله نگین دادند و قول دادند که دیگر هیچ وقت در اتاق توپ بازی نکنند.                                                                       

پایان