ماشین زمان

ماشین زمان                                  

روزی روزگاری درزمان های نه چندان دوردختری بود به نام مهلا که ماجراجویی را خیلی دوست داشت.روزی از روزهای بهاری مهلا وخانواده اش برای تعطیلات نوروز به مازندران رفتند.درآنجا مهلا خانم به مغازه ی اسباب بازی فروشی رفت. در آنجا یک جعبه ی مقوایی بزرگ دید.ازمادرش پرسید:«مادرجان...»اما مادرش نبود.پدر وخواهرش مریم هم نبودندپس برادرش را صدا کردوبا گریه گفت میلاد،میلاد!برادرش آنجابود. خوشحال شدوبه میلاد گفت:«مادرو پدرو مریم نیستند؟کجایند؟»میلاد گفت:«آن ها به هتل برگشته اند.»مهلا خیالش راحت شدوگفت:«میلاد این جعبه ی بزرگ چیست؟»میلاد گفت:«این جعبه خیلی بزرگ است!شاید درونش یک خرس پاندا باشدوزد زیر خنده.»مهلا به خانمی که فروشنده بود گفت:«این جعبه ی بزرگ چیست؟»خانم فروشنده گفت:«در این جعبه ماشینی وجود دارد که به آن ماشین زمان می گویند.»مهلا با خوشحالی و تعجب قیمت را پرسید.خانم فروشنده نگاهی به لیست انداخت و گفت:«قیمتش 50000تومان است البته قابل شمارا ندارد.»مهلا به میلاد گفت:«خواهش می کنم برای من این ماشین را بخر!»میلاد قبول کرد ویک اسکناس 50000تومانی در آورد وبه فروشنده دادوگفت:«بفرمایید»سپس سوار اتو مبیل خودشان شدند وبه طرف هتل رفتند.وقتی به هتل رسیدند مهلا با شادمانی در جعبه را باز کرد تا وسیله اش را به همه نشان بدهد.بعد به خواهرش مریم گفت:«بیا باهم سوار ماشین شویم وبازی کنیم.»مریم که ازمهلا کوچکتر بود با خوشحالی قبول کرد وسوار شدند.ناگهان ماشین پرواز کرد ودر سال 1490فرود آمد یعنی یک قرن بعد!در آن زمان مردم سوار ماشین هایی بودند که با نور خورشید کارمی کرد.مریم از یک نفر پرسید:« قیمت این ماشین ها چند است؟»مرد جواب داد:«فقط 100میلیون تومان!همین»مریم نزدیک بود غش کند.اما مهلا فقط می خندید ومی گفت:«نترس»بعد مهلا رفت تا برای خودش ومریم بستنی بخرد.به فروشنده گفت:«آقا دو تا بستنی لطفا.»فروشنده دوتا بستنی قیفی بزرگ آورد.وگفت:«قابل شما را ندارد،20000تومان!»مهلا با تعجب گفت:«اما من فقط 10000تومان دارم.»فروشنده گفت:«پس یک بستنی بردارید.»وقتی مریم اسکناس 10000تومانی اش را در آورد مرد گفت:«دختر جون این چیه؟این که مال 100سال پیشه برو بده به موزه ازت خوب می خرن.»مهلا با عجله به سمت ماشین برگشت وسوار شدخواست ماشین را روشن کند

اما.........اما

مامان گفت:«مهلا پاشو ناهار حاضراست بخور،می خواهیم کم کم راه بیفتیم تا به تهران برویم.»

مهلا خندید .گفت:«عجب خوابی بود.خدا را شکر که واقعی نبود.»

                            

رویاهای من

رویاهای من

امشب خوابم نمی برد نمی دانم چرا؟اصلا دلیلی ندارد.مادرم همیشه می گوید:«اگر دیدی شب خوابت نمی بردبه چیزهای خوب فکر کن.»من هم همیشه همین کاررا می کنم.امشب هم می خواهم به رویاهایم فکر کنم:اگر می شد یک اسب سفید بالدار داشتم و در آسمانها پرواز می کردم خیلی خوب می شد.(می دانم از این جور آرزو ها را فقط می توان در کتاب ها پیدا کرد و البته در کلّه ی دخترها!اما چه کنم دیگر؟!)کاش روزی می شدکه همه ی مردم از شهر بیرون می رفتند.آن وقت فقط من بودم و می رفتم در مغازه ها وهمه ی خوراکی ها را می خوردم و راحت بودم چون دیگر کسی نبود تا به من گیربدهد!ای کاش می شد ما بچه ها به مدرسه نرویم اما نه این آرزوی خوبی نیست چون آن وقت دیگر کسی با سوادنبود ودنیا به هم می ریخت.خیلی خوب می شد اگر هرروز زمستان برف فراوانی می باریدآن قدر زیاد که دیگر تابستانی نداشتیم!(عجب رویایی!)چه قدر خوب می شد اگر به جای باران از آسمان خوراکی وبه جای برف و تگرگ ماشین های اسباب بازی می بارید.

کاش می شدهمیشه در تلویزیون ما برنامه ی کودک نشان دهد تا خواهرم ببیند ودست از سر من بردارد.(می دانم رویاهای من نشدنی است ولی چه کارکنم رویا است دیگر!)

 

وچه قدر خوب می شداگر........

کم کم خوابم برد.اصلا نفهمیدم کی خوابم برد.اگر همه ی رویاهایم تبدیل به واقیعت شود آن وقت در دنیا چه می شود!     خُرررررررررررر