افطاری
افطاری
آن روز که افطاری خاله ی خاله سارا دعوت بودیم مامان حالش زیاد خوب نبودو یادش رفت که ساعت را روی زنگ بگذارد.برای همین هیچکس در خانه ی ما روزه نشد. سهیلا خانم هم می دانید که...ببخشید کمی فضول است یعنی فضول که نه کنجکاواست. برای همین از عالم و آدم خبر دارد . مثلاخبر داشت که آن روز در خانه ی ما هیچکس روزه نیست. وقتی شب شد وخواستیم برویم خانه ی خاله،مامان خیلی به سهیلا سفارش کردکه آن جا نگوید مامان وبابا روزه نیستند. ولی ماشاا... کو گوش شنوا؟همین که رسیدیم خا نه ی خاله سارا سهیلا داد زد:اِ،مامان زولبیا هم دارند.بیا برویم و بخوریم.مامان گفت:دخترم صبر کن تا وقت افطار شود.من هم یک نیشگون کوچولو از سهیلا گرفتم که جوابش یک جیغ بزرگ بود.مامان گفت:سهیل نکن زشته جلوی غریبه.(آنجا یکی از دوست های خاله سارا هم بود که با خانواده اش آمده بود.)سهیلا دوباره گفت:مامان بیا بیا آب بخوریم. مامان هم سهیلا را نصیحت کرد البته از نوع دعوایی!بعد هم خاله سارا آمد و کنار سهیلا نشت.سهیلا هم با صدای نسبتا بلند گفت:مامانم گفته به شما نگویم ولی می گویم مامان وبابا روزه نیستد.مامان از خجالت آب شد ورفت توی زمین!تا چند روز داشتیم دنبالش می گشتیم!
وقتی رفتیم خانه،مامان سهیلا را حسابی دعوا کرد ومن فکر کنم حسابی ادب شد.وتنبیه سهیلا هم این بودکه:تا4بار هروقت ما به خانه ی خاله سارا رفتیم او نیاید وبرود خانه ی عمه یا عمویا... من هم حسابی دلم خنک شد.