تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

من تره ام!!

بابا،سبزی خوردن به دست داخل آشپزخانه شد وباذوق و خوشحالی فراوان گفت:«امسال باغچه مان محصول خوبی داده؛فکرمی کنم به خاطر رسیدگی خوب من باشد؛می بایست مرا کشاورز نمونه به حساب بیاورند.»بعد روبه مادرکرد:«توروخدا،نگاه کن خانم تره های باغچه مون چقدرخوش قدوبالاشده اند!»بعد خطاب به من گفت:«به مادرت کمک کن سریعتر تمیزشون کنید؛بانون پنیرگردو می چسبه.اگه یه چایی باشکرهم باشه دیگه چی میشه!»خواهرکوچکترم گفت:«بابا ساعت چهارونیم بعدازظهره.!می خوای صبحانه بخوری؟!»همه خندیدیم.مامان که تاآن لحظه ساکت بودگفت:«مرد،توکه چند دقیقه پیش دوکیلو کیک با چایی خوردی!بعدش هم گفتی برم ورزش کنم چاق نشم!ورزش که نکردی؛می خوای نون و پنیرو سبزی و چایی شکرهم  بخوری؟!»باباچیزی نگفت فقط مثل بچه ای که چیزی رامی خواسته ولی خوبش را پیدا نمی کرده اما خوشبختانه بعدازعمری بالاخره پیدا می کندولی بدبختانه مادرش اجازه ی استفاده ازآنرابه اونمی دهدوتنها آن بچه حق دارد به آن چیزنگاه کندبه سبزی هازل زد.مامان که این وضع رادید بسیار ناچارانه گفت:«بخور،چیزضررداری که نیست؛فقط صبرکن چایی درست کنم.»بابامثل بچه ای که چیزی رامی خواسته ولی خوبش را پیدا نمی کرده اما خوشبختانه بعدازعمری بالا خره پیدا می کندولی بدبختانه مادرش اجازه ی استفاده ازآنرابه اونمی دهداما آخردل مادرش می سوزدوبه او اجازه میدهدتا ازآن استفاده کند،خوشحال شد.به داخل سبدسبزی که مادرداشت آنهارا تمیزمیکرد نگاه کردم.دیگر تقریبا خالی شده بودولی هنوزمقدارکمی تره ی به قول پدرخوش قدوبالا،یک دانه تربچه ی گردوتپل واندکی هم ترخون(تلخون)داشت.مادرم هم سبد دیگری آورده بودتا سبزی هایی راکه تمیز میکند،درونش بریزد.برای لحظه ای تصورکردم یکی ازتره های رشید باغچه مان هستم.به تربچه ای که درکنارم بودنگاهی انداختم وگفتم:«منو نگاه کن؛ببین چقدر خوشگل و خوش اندام هستم؛تازه آدم ها هم همین رومیگن.یه ذره ازمن یادبگیر؛مثل تو تپل و قدکوتاه نیستم.تازه برگ های خاردارو زبرهم ندارم.»بعدروبه ترخون(تلخون)کردم وگفتم:«نه به تربچه،نه به تو!چقدر درازوسفتی!ببین من چه بدن انعطاف پذیرونرمی دارم!»بیچاره ها هیچ چیزنگفتند.مادرم را دیدم؛که مرا برداشت چندتکه کردودرکنار تره های تکه تکه شده ی دیگرگذاشت.