رویاهای من
امشب خوابم نمی برد نمی دانم چرا؟اصلا دلیلی ندارد.مادرم همیشه می گوید:«اگر دیدی شب خوابت نمی بردبه چیزهای خوب فکر کن.»من هم همیشه همین کاررا می کنم.امشب هم می خواهم به رویاهایم فکر کنم:اگر می شد یک اسب سفید بالدار داشتم و در آسمانها پرواز می کردم خیلی خوب می شد.(می دانم از این جور آرزو ها را فقط می توان در کتاب ها پیدا کرد و البته در کلّه ی دخترها!اما چه کنم دیگر؟!)کاش روزی می شدکه همه ی مردم از شهر بیرون می رفتند.آن وقت فقط من بودم و می رفتم در مغازه ها وهمه ی خوراکی ها را می خوردم و راحت بودم چون دیگر کسی نبود تا به من گیربدهد!ای کاش می شد ما بچه ها به مدرسه نرویم اما نه این آرزوی خوبی نیست چون آن وقت دیگر کسی با سوادنبود ودنیا به هم می ریخت.خیلی خوب می شد اگر هرروز زمستان برف فراوانی می باریدآن قدر زیاد که دیگر تابستانی نداشتیم!(عجب رویایی!)چه قدر خوب می شد اگر به جای باران از آسمان خوراکی وبه جای برف و تگرگ ماشین های اسباب بازی می بارید.
کاش می شدهمیشه در تلویزیون ما برنامه ی کودک نشان دهد تا خواهرم ببیند ودست از سر من بردارد.(می دانم رویاهای من نشدنی است ولی چه کارکنم رویا است دیگر!)
وچه قدر خوب می شداگر........
کم کم خوابم برد.اصلا نفهمیدم کی خوابم برد.اگر همه ی رویاهایم تبدیل به واقیعت شود آن وقت در دنیا چه می شود! خُرررررررررررر
