یکی بود یکی نبودغیر ازخداهیچ کس نبود.یک پیرزن مهربان به اسم خاله نگین بود.اوخیلی مهربان وخوش رفتاربود.این پیرزن سه نوه به اسم های: نازنین،علی وفاطمه داشت.آن ها بسیار شیطون وپرجنب جوش بودند.

یک روز خاله نگین داشت حیاط را جارو می زد که یک دفعه صدایی شنید و دید که پسرهایی که در کوچه مشغول به توپ بازی بودند آمده اند و شیشه ی پنجره ی اتاق را شکسته اند. بچه ها هم آن ها را دعوا کرده بودند و رفته بودند. خاله نگین بسیار خوشحال و از طرفی ناراحت شد که نوه هایش در بین بازی خودشان با پسرهایی که شیشه را شکسته بودند دعوا کرده بودند.

خاله نگین از آن ها تشکر و قدردانی کرد و گفت که خیلی ممنون که بچه ها را دعوا کرده اید. بچه هاخوش حال شدند.یک روزهم نوه های خاله نگین باهم بازی می کردندکه علی گفت:بچه ها بیاییدتوپ بازی کنیم! بچه ها قبول کردند. ناگهان فاطمه گفت:نه ممکن است گلدان گل بنفشه بشکند!علی گفت:من مراقبم وشروع به توپ بازی کردند.ناگهان توپ به شیشه ی پنجره خورد.شیشه شکست.توپ ازآن طرف به خانه ی همسایه پرت شد. بچه ها خیلی ترسیده بودند.درهمان موقع خاله نگین بر گشت وگفت:این چه وضعی است؟چرا شیشه را شکسته اید بچه ها؟

بعد کمی آرام شد وگفت: شانس آوردید که توپ به گلدان گل بنفشه نخورد و همسایه هم خانه نبود وگرنه ... بچه ها معذرت خواهی کردند و یک شاخه گل به خاله نگین دادند و قول دادند که دیگر هیچ وقت در اتاق توپ بازی نکنند.                                                                       

پایان