آن روز قراربود به بازار برویم.من وخواهرم،مخصوصاًمن خیلی خوش حال بودیم؛چون مادر به من قول داده بود برایم یکی ازآن تفنگ های قرمزکه نوردارندبخرد.مادربه سهیلا قول داده بود برایش یک کلاه بایک عینک آفتابی بخرد.زنگ در خانه به صدا درآمد،قراربودکه بامامان بزرگم وخاله سارا به بازار برویم.وزنگ درخانه خورد؛من وسهیلا شادمان شدیم که خاله سارا بامامان بزرگ آمدند.ولی وقتی می خواستیم برویم دررا باز کنیم،سهیلا مرا هول دادومن درپلّه مَعَلَّق زدم وجیغ کشیدم.مادرم هم هول شدآمد.دید ای وای!روی سر آقا سهیل یک توپ بزرگ درآمده!آن سهیلای بی معرفت هم رفته بود ودر را باز کرده بود.من جیغ می کشیدم وگریه می کردم.پشت در مامان بزرگ بودوخاله هم همرایش نبود.من بی آنکه سلام کنم پریدم بغل مامان بزرگ وگفتم:ببینید نوه ی خوشگل ویکی یدانتان چه دسته گلی به آب داده!سر بنده را خورد وخمیر کرده!وبازهم گریه کردم.مامان بزرگ خنده کنان گفت:اولاً،سلام؛بعدهم تویک مردی،مردکه گریه نمی کند!من هم گفتم:سلام،اگرمرد سرش توپ در بیاورد،حتماً گریه می کند.بعدهم رفتم داخل اتاق تاحساب سهیلا خانم را برسم.سهیلاهم ازترسش رفته بودو پنهان شده بود.همین که مامان،مادرش را می آورد داخل ناگهان صدای زنگ در آمد.ماهمه گفتیم خاله است.اما وقتی در را باز کردیم مهمان بودکه برایمان آش آورده بود.عمه بهاربا پسرش آمده بود که هم آش بدهد وهم کمی دیدنی کند.خلاصه آن ها که آمدند وتا ساعت 1 ماندند.خاله سارا هم زنگ زدکه نمی توانم به بازار بیا یم چون همسرم  سرما خورده ووقت دکتر دارد.بالاخره بعداز این که عمه بهار رفت،به مامان گفتم:حتماً الآن از خانه ی مامان جونی زینب هم زنگ می زنند که گرسنه شده ایم؛ناهارنداریم؟مامان زینب هم خندید وگفت:فکرنکنم این طور………….تلفن زنگ زدکه من گوشی را برداشتم،دایی محمدبود،گفت:سهیل مامان زینب آنجاست؟گفتم:بله.گفت:پس بهش بگوکه دایی بهنام داره می آید دنبالش،آخر غذا نپخته ورفته،ماهم گرسنه شدیم.من هم خندیدم وبه مامان زینب گفتم:مامان زینب، حرفم درست بود.دایی ها گرسنه هستند.خودم،سهیلا،مامان سمیراومامان زینب خندیدیم.(پایان)