یکی بود،یکی نبود.روزی از روزها در خانه ی خاله نگین مهمانی بود.همه جمع بودند.بعداز ساعتی خانه ی شلوغ خاله نگین ساکت

وخلوط شد.خاله نگین هم خسته شده بودوداشت استراحت می کردکه یک دفعه صدایی از پشت درِاتاق شنید.ترسید؛رفت کنار در وپرسید:توکی هستی؟صداگفت:توکی هستی؟خاله گفت:من منم.توکیی؟صدا گفت:من منم.توکیی؟خاله دیگر داشت عصبانی می شدگفت:من نگین هستم.صداگفت:من نگین هستم.خاله گفت:من نگین هستم.صدا گفت:من نگین هستم.

-خاله:خود خود من نگین هستم.

-صدا:خود خود من نگین هستم.

خاله عصبانی شدوگفت:اگر خطرناکی دررا باز نمی کنم ولی اگر خطرناک نیستی دررا باز می کنم.صدا کم زورتر شدوحرف های خاله را تکرار کرد.خاله دررا باز کردودید یک طوطی رنگارنگ وکوچک آن جاست وکنارآن کاغذی است که رویش نوشته:سلام.من همدم شما هستم.مخلص شما طوطی نوکی.خاله گفت:یعنی کی این طوطی نوکی را برایم گذاشته؟بعد دید روی قفس نوشته:خواهر وبرادر دوقلو:فاطمه وعلی.

خاله از خوش حالی نمی دانست چه کند.بعد به نوه هایش تلفن زدوگفت:خیلی ازشما گل ها ممنونم.