یکی بودیکی نبود.خاله نگین تنهابود.کسی درخانه اش نبودودلش گرفته بود.نوه هایش به مدرسه رفته بودندو بچه ها،عروس ودامادش هم سر کار بودند.همسایه هایش همه به روضه ی کوچه ی بغلی رفته بودند،وبه اوهم گفته بودندولی او فکر می کردکه کسی به آن جا نمی رود.ولی چون روضه خیلی مهم بوده است همه رفته بودند. او بسیار تنها و دلتنگ بود و بسیار نگران. کم کم ساعت 2 شد و نوه هایش از مدرسه برگشتند و عروس، داماد و بچه هایش از سر کار برگشتند. او گفت: بهتر است به نوه هایم زنگی بزنم. بعد از اینکه آن ها را دعوت کرد منتظر ماند ولی آن ها نیامدند. ناامید شد و به زیرزمین رفت تا ببیند در آنجا چه خبر است؟ آیا گربه شان که قرار بود بچه به دنیا بیاورد آورده است؟ دید چند بچه گربه ی کوچک آنجا کنار مادر نشسته اند. با خوشحالی به طویله رفت تا ببیند گاو و سگ و اسب شان در چه وضعی هستند. دید همه سالمند. او برگشت تا کوچه قدم بزند در خانه را باز گذاشت و دور از خانه به راه افتاد. قدم زنان رفت تا به کوچه ای رسید که در آن روضه برگزار شده بود در مجلس روضه نشست ولی تا مجلس تمام شد خیلی دیر شده بود و یادش رفته بود که در خانه باز است با ترس وارد خانه شد ولی کسی وارد خانه اش نشده بود. او به اتاقش رفت و با نگرانی نشست تا استراحتی بکند. او تا شب منتظر ماند تا بالاخره رختخوابش را انداخت تا بخوابد و ناگهان چراغ ها خاموش شد فکر کرد که برق رفته ولی ناگهان سرو صدایی بلند شد فکر کرد وقتی در باز بوده کسی وارد خانه اش شده است. ناگهان چراغ ها روشن شد و بچه ها و نوه هایش بیرون آمدند. در واقع موقعی که او در خانه نبوده آن ها وارد خانه شدند. او بسیار خوشحال شد که اتفاقی برای بچه هایش نیفتاده است .

پایان