یکی بود یکی نبود. خاله نگین به سفر حج رفته بود و یک مهمانی مفصل گذاشته بود. علی و فاطمه و نازنین هم بودند. آن ها با خانواده اشان آمده بودند. همه ی فامیل ها بودند. عمه، خاله، دائی و عمو... زن ها مشغول به پخت و پز و چیدن میوه و شیرینی بودند. علی با خوشحالی گفت: بچه ها بیایید با هم به مادرها یمان کمک کنیم! همه قبول کردند. و به آشپزخانه که خیلی شلوغ بود رفتند! و در راه آب ها را روی نان ها ریختند ولی هیچ عذرخواهی نکردند! آن ها یک کاسه شیر را که برای ماست درست کردن گذاشته بودند داخل دیگ آش ریختند ناگهان یک صدای خیلی وحشتناک آمد! همه هراسان به طرف گاز دویدند و دیدند که بچه ها با کبریت وای وای وای! به جان هم افتاده اند. مادر علی و فاطمه آمد و گفت: بچه ها چه کار می کنید؟ مادر نازنین هم دخترش پیش شوهرش«مرتضی» رفت. مرتضی گفت: چه خبرشده نازنین؟ چرا اینقدر سرو صدا راه انداخته اید؟

پدر جان من کاری نکرده ام همه اش زیر سر علی و فاطمه بود.

طوری ات که نشده؟

نه پدر

علی و فاطمه هم در حال گریه و زاری بودند. مادرشان هم با عصبانیت می گفت: چرا این کار را انجام داده اید؟ چرا؟ چرا با کبریت ها خاله بازی کرده اید هان؟ علی و فاطمه هم داد می زدند ما کاری نکرده ایم. می خواستیم به شماها کمک کنیم. مادر هم که خیلی عصبانی شده بود به خاله نگین گفت: تو را خدا خواهر بگذار ما رفع زحمت کنیم چون بچه ها درس هایشان نخوانده اند و امتحان دارند.

ناگهان بچه ها سکوت کردند و گفتند: خاله ما نه امتحان داریم... تازه! درس ها و مشق هایمان را هم خوانده و نوشته ایم: خاله مادر الکی می گوید شما باور نکنید. تو رو خدا خاله نگین. خاله گفت: باشد باشد من می گذرم پس شما هم نروید آخر من از سفر برگشته ام و تازه می خواهم سوغاتی ها را هم بدهم و غم و غصه را از یاد شما ببرم. مادر و بچه ها هم خوشحال و هم خیلی خیلی تشکر کردند که ناگهان مادر به یاد شیطنت های بچه ها افتاد تا آمد چیزی بگوید خاله بچه ها را برد تا دیگر چیزی نشنوند و اذیت نشوند.پایان